"هر کس عمل کند به آنچه می داند، خداوند به او می فهماند آنچه نمی داند!"
امام علی (ع)
1- مي گويند ما هم خبرنگاريم! البته قبلاً خبرنگار بوديم، اما نمي دانم حالا كه فقط مشغول "رصد" و "ترجمه" ي اخبار خارجي هستيم، باز هم مي توانيم اسم خودمان را "خبرنگار" بگذاريم يا نه؟! به هر حال اگر به قول يكي از دوستان از ديدگاه كلي(!!!) به ماجرا نگاه كنيم، ما هم به عنوان "مترجم خبر" از سختي هاي دنياي خبرنگاري چندان بي بهره نيستيم... از محدوديت دسترسي به اينترنت و رايانه و فرهنگ لغت و حتي ميز و صندلي در محل كار گرفته تا رقابت شديد بر سر تعداد عناوين و منابع خبري هر يك از مترجمين و البته دردسرهاي تائيد عناوين و سوژه هاي خبري با سردبيران... اين است كه ما هم به نوبه ي خودمان ( و البته از آنجايي كه فعلاً روز "مترجم" در تقويم نداريم!) از فرارسيدن روز "خبرنگار" خوشحال مي شويم و به خودمان و به كلنجارها (همان چالشها!!) ي كاريمان اميدوار!
2- حدوداً 15 ساله بودم كه براي اولين بار كتاب "راز گل سرخ" سهراب سپهري را به دست گرفتم؛ اما هر چه خواندم، چيزي از شعرهايش سر درنياوردم! حالا پس از گذشت حدود 10 سال، تازه دارم از خواندن اشعارش لذت مي برم و براي خودم تفسيرشان مي كنم... اين چند خط هم تقديم به شما:
-چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
-چقدر هم تنها!
-خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
-دچار يعني
عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بي كران باشد.
...مسيح تو در دسترس بود؛ باور كردني؛ نزديك، مي شد به او دست كشيد، لمسش كرد؛ ولي مسيح من نبود. كسي اگر خار در چشمهايش باشد و استخوان در گلويش، لمسش آسان نيست، هست؟! ...
صليب آماده بود. او بر سكو بود. پيراهني از پشم بر تن داشت؛ ردايي. بند شمشير و نعلينش از ليف خرما بود. پيشاني اش چون زانوي شتر پينه داشت. آن بالا ايستاد، رو به رويمان؛ چشم در چشم:« مردم! من پندهاي همه ي پيامبران را به شما رساندم. آنچه را بايد گفت، گفتم. با تازيانه ام ادبتان كردم، اما پند نگرفتيد. هر جور كه خواستم به پيشتان برانم پيش نرفتيد. به هم نپيوستيد. شما را به خدا، آيا در انتظار پيشوايي غير از من هستيد كه راهتان را هموار كند و شما را به حق برساند؟»
و ما در انتظار پيشوايي غير از او نبوديم و فقط او را مي خواستيم. بيش از آنكه بايد، مي خواستيمش. در چشمانش خنجري بود كه وجدانمان را تيغ مي زد. چشم از او گرفتيم، به زمين خيره شديم، به خاك. مثل هميشه به خاك...
صليب آماده بود. او آماده بود، ما به تماشا ايستاده بوديم. دستهايش را گشود تا براي آخرين بار به آغوشش بخواندمان: « چيزي بپرسيد پيش از اينكه از دستم بدهيد».
فكر نكن كه دلمان نمي خواست به آغوشش برويم؛ مي خواستيم، ولي آنجا، در آغوش او بوي عجيبي مي آمد كه بوي خاك نبود. ما بي بوي خاك نفسمان بند مي آيد...
آغوش او هنوز باز بود. آن بوي عجيب مي آمد. ما همه كبود شده بوديم. خاك مي خواستيم. حالمان را نمي فهميديم. سه دست شديم:« قاسطين، مارقين، ناكثين»؛ سه ميخ!
ناكثين دستهايش را به صليب كوبيدند. خون فواره زد. از دلش يا دستش نميدانم. درست نمي ديدم. تقصير خودش بود. چرا هر وقت ما را مي ديد آغوش مي گشود؟!
ما دوست داشتيم تصوير او را همان طور روي آغوش باز براي خودمان ثابت نگه داريم. براي همين ميخ ها را زديم. مصلوبش كرديم. او را دوست مي داشتيم.
آخ، فكر نكني ما مردم حق ناشناسي هستيم. همان لحظه كه با يك دست ميخ سوم را مي زديم، با دست ديگر از او تصوير مي كشيديم؛ شمايلي طلايي. همه بر گردن هايمان آويختيم تا هر روز به لب بگذاريم؛ ببوسيم شمايلش را، نامش را...
تمام شد. همه چيز تمام شد. او مصلوب بود. ما همهمه كرديم « الله مولانا علي!»
...
(برگرفته از كتاب "خدا خانه دارد" نوشته ي فاطمه شهيدي)
پي نوشت: متن بالا را براي تذكر به خودم نقل كردم : دیگر دارم واقعاْ از این همه دست دست کردن خسته می شوم. تنها عشق كافي نيست! عشق مركب حركت است، نه مقصد حركت!...
خيلي دوستش داشتم، اما طفلكي عمرش حتي به يك سال هم نكشيد!!! وبلاگم سابقم را مي گويم. وقتي شنيدم كه كل "پرشين بلاگ" هك شده و كم كم متوجه شدم كه ديگر نمي توانم در وبلاگ نازنينم چيزي بنويسم، دلم خيلي گرفت. چند روز اول را كلافه بودم؛ چون نمي توانستم از "ناتانائيل!..." دل بكنم! از آن صفحه ي آبي رنگ با لاله هاي زرد رنگ در حاشيه ي بالايي اش؛ از دفترچه اي كه حدود 10 ماه پذيراي شرح دلتنگي ها و دغدغه هايم بود؛ از پنجره اي مجازي كه چشم و دلم را به ميهماني دوستان تازه اي برد! دوستاني بي نهايت دوست داشتني و ارزشمند ... دوستاني كه شايد در دنياي واقعي، آشنايي و ارتباطم با آنها بسيار بعيد به نظر مي رسيد!
اما به هر تقدير، حتي در دنياي به اصطلاح "واقعي" هم ، كه خود گذرگاهي بيش نيست، "گذاشتن و گذشتن" براي ما آدمها به عادتي هميشگي مبدل شده است. دنياي مجازي و البته وبلاگ محبوب من هم از اين قاعده مستثنا نبود. اين است كه تصميم گرفتم "ناتانائيل" را ، اين بار در "بلاگفا" ، همچنان زنده نگه دارم و از نو بسازمش؛ باشد كه دستكم، همچنان محفلي باشد براي تحكيم دوستي ها و تقسيم دلتنگي هايمان!
"شكست عار نيست؛ اما بي هدفي جنايت است."
( جي. آر. لوول)
"مشكل اين نيست كه چطور سالها را به زندگي خود بيفزاييم، مسئله اين است كه چطور به سالهاي خويش زندگي بيفزاييم."
(متئو آرنولد)
"من با آنچه تو مي گويي كاملاً مخالفم؛ اما تا پاي جان بر اين عقيده ام كه : تو حق داري بگويي."
(ولتر)
پي نوشت:
"نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد:
«چه سيب قشنگي!
حيات نشئه ي تنهايي است.»
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال..."
مسافر- سهراب سپهري