از اين زندگي چيز چنداني نمي خواهم
تنها يك دانه انجير سرخ هم مرا بس است
از اين همه گردش روز و شب چيز چنداني نمي خواهم
مرا تنها يك عصر باراني هم كفايت مي كند
به اين روزگار چشمداشت چنداني ندارم
از اين همه هياهو، به تنها يك گوشه ي آرام نيز قناعت خواهم كرد...اما...
اما چرا گاهي اين دنيا، با همه ي بزرگيش هم اين تن خسته ي كوچك و روح تنهاي درونش را تاب نمي آورد؟!
خدايا! نكند كه من راه دنيا را به اشتباه آمده باشم؟...
روز شنبه صبح با يكي از همكلاسي هاي تازه ام كه دختري شمالي (اهل صومعه سرا) است، در نزديكي «دانشكده ي ادبيات و علوم انساني» دانشگاه تهران نشسته بودم و گرم گفتگو بودم كه "زهرا قدياني" برايم پيامكي فرستاد و نظرم را درباره ي رفتن به نمايشگاه قرآن در مصلا پرسيد. شخصاْ علاقه ي چنداني به بازديد از اين نمايشگاه نداشتم، اما براي ديدن دوستان هم كه شده ،تصميم گرفتم بروم و بدين ترتيب قرار ديدار را براي روز يك شنبه ساعت دوي بعد از ظهر گذاشتيم. البته قرار بود كه "خواهر بلبشو" هم در اين ديدار ما را همراهي كند كه ظاهراً در آخرين دقايق عذر خواهي كرده و ما را همچنان در آرزوي ديدار "آن روي ماه تازه از زيارت خانه ي خدا برگشته" گذاشت!
گذشته از گرماي شديد هوا، نمايشگاه نسبتاً خلوت بود، خصوصاً اگر مي خواستي كه آن را با نمايشگاه كتاب همين امسال مقايسه كني. كل بازديد ما از غرفه هاي نمايشگاه به دو ساعت هم نكشيد، و از آنجايي كه مي خواستيم پيش از افطار به خانه برگرديم، از ديدن بخشهاي نرم افزاري و نيز بخشهاي جنبي نمايشگاه، از جمله بخشهاي آموزش معرق كاري و خطاطي و از اين دست غرفه ها صرفنظر كرديم.
فكر نمي كردم كه بخواهم از نمايشگاه چيزي بخرم، و بنابراين پول چنداني هم به همراه نبرده بودم، اما خدا را شكر كه از همين دو ساعت بازديد كتابهاي خوبي نصيبم شد: خدا بود و ديگر هيچ نبود (شهيد دكتر مصطفي چمران) ، نبوئت هيلد؛ كتاب مخفي يهود (سيد علي موسوي مطلق) ، سلمان پاك و نخستين شكوفه هاي معنويت در ايران (دكتر علي شريعتي) ، موسيقي و تفريح در اسلام (شهيد آيت الله دكتر بهشتي) ، صد دقيقه تا بهشت (مجيد تولايي) .
و اينگونه بود كه باز هم خارج از برنامه كتابهاي جديد خريديم و به انبوه كتابهاي در نوبت مطالعه مان افزوديم! باشد كه خداوند توفيق مطالعه را نيز به ما عطاء فرمايد!
شب بود. احساس استيصال بر وجودم سايه انداخته بود. بغضي سنگين بر گلويم چنگ مي زد. افكار غم انگيز و تلخ و مسموم ذهنم را پر كرده بود. صداها براي چندمين بار در ذهنم مي چرخيدند. مرتب در رختخواب از اين پهلو به آن پهلو مي شدم. حتي خواب هم از چشمانم رميده بود. حالا همه ی داشته هایم به نظر بی ارزش می رسید. حس می کردم که دیگر به بن بست رسیده ام. گویی هیچ بندی برای پیوند دادن من به زندگی باقی نمانده بود.حس مي كردم چنان دلشكسته ام كه ديگر توان زنده ماندن ندارم. حس مي كردم مرگ را از زندگي روزمره ام دوست تر مي دارم...
صبح كه چشمانم را گشودم، چيزي از ديشب به يادم نمي آمد. احساس مي كردم از خوابي چندهزار ساله بيدار شده ام. گويي خورشيد كه دست مهربانش را بر چهره ام كشيده بود، همه ي غمها، استيصال، دلشكستگي و افكار تلخ را از وجودم پاك كرده بود.
من به معجزه ي خورشيد ايمان آوردم.
"افراد خوشبخت كساني هستند كه گويي همين امروز ديده به هستي گشوده اند... آنها هنوز ميراثي از " آدم در اولين روز پيدايش" دارند: با چشماني كه از فرط تحسين همچون ستارگان مي درخشند، كنجكاوانه به زوال تدريجي اين بهشت خيره شده اند."
(سي. ئي. مونتاگ)
به همين سادگي بيست و پنج سالم تمام شد... البته چندان هم ساده نبود... اما به هر حال 25 سال خودش يك عمر است! و خيلي ها را مي شناسم كه پيش از 25 سالگي به "قله" رسيدند...
من اما امشب به اين فكر مي كنم كه از اين 25 سال چه بهره اي داشته ام؟! در اين 25 سالي كه از خدا عمر گرفته ام ، چه پاسخي به نعمتهايش داده ام؟ آيا توانسته ام به عهد "قالو بلي" وفادار بمانم؟! و تا 12 شهريور سال 87 چند قدم ديگر به جلو خواهم برداشت؟ چقدر "آدم تر" خواهم شد؟! يا نكند كه به عقب باز گردم؟!!
اين مي گويد:"عاشق جهان بيني تو هستم!" آن مي گويد: "نوشتارت شبيه حرفهاي مادربزرگهاست! بوي نفتالين مي دهد!" اين مي گويد:"مي خواهم برايت چادري بدوزم! هديه ي قبولي دانشگاهت!" آن مي گويد:"مطمئن باش اگر من فوق ليسانس قبول شده بودم، اين همه خودم را نمي گرفتم..." اين مي گويد:"مطمئن بودم كه قبول مي شوي! استحقاقش را داشتي!" آن مي گويد:"حالا خبر قبولي ات را مي دهي كه چه؟! كه دل ما را بسوزاني؟!!"
اين مي گويد:"كجايي دانشجو؟!! دلمان برايت تنگ شده!" آن مي گويد:"بايد به مناسبت قبولي ات به ما چند نفر نهار بدهي هااا!" اين مي گويد: "شاگرد خصوصي سراغ نداري؟! اين روزها دست و بالم خيلي تنگ است..." آن مي گويد:"چرا كمتر قلم مي زني؟! از تو بيش از اينها انتظار داريم!..." اين مي گويد:"پس كي مي روي براي ثبت نام؟!" آن مي گويد:"قول كتابهايت را به كسي نده! شايد من هم خواستم درس بخوانم..."
******
استادي مي گفت: مولانا پس از آشنايي با شمس، به هنگام عبور از بازار مسگرها به صداي گوشخراش و كركننده ي چكش ها رقص سماع مي كرد، چرا كه آن را آواز جوش و خروش هستي در حمد و ثناي "او" مي دانست ...
******
شايد بي ربط باشد، اما، دستكم "او" را سپاس كه به من گوشي براي "شنيدن" داد! ( راستي عيدتان مبارك!)
امروز در جلسه اي با موضوع "لطافت زن" روايت جالبي را شنيدم كه البته متن دقيقش در خاطرم نمانده و بنابراين نقل به مضمون مي كنم:
شخصي از امام صادق(ع) پرسيد: چرا زنان پس از طلاق بايد تا 100 روز براي ازدواج مجدد صبر كنند؟
امام پاسخ دادند: زيرا در عرش خداوند به 100 روز زمان نياز است تا آن كه در ملكوت و سراسر كائنات، سرنوشت زندگي دنيا و برزخ و آخرت و برنامه ي آينده و رزق و روزي و فرزندان زن و شوهري از هم گسسته و جدا شود...
*****
خودمانيم ها! هرچند ما نمي فهميم، بي جهت نيست كه مي گويند هر طلاقي عرش خداوند را به لرزه در مي آورد!...
نتیجه گیری: پناه می برم به خدا از انتخاب اشتباهی که به ازدواج نامناسب و نهایتاْ طلاق منتهی شود...
از چندي پيش شرايط شغلي من به يكباره دچار تحولاتي شد؛ به شكلي كه بسياري از برنامه هاي بلندمدتي كه براي گذران دو- سه سال آينده ريخته بودم، تا حد زيادي بهم ريخت. اين بود كه طي هفته هاي گذشته، ذهنم عمدتاً درگير يافتن راهي نو براي شروعي دوباره بود؛ تا روز سه شنبه صبح که به يكباره فرصتي براي ديدار دوست خوبم «زهرا قدياني» ( وبلاگ دنیای سه خواهر) پيش آمد؛ و او هم بدون معطلي پيشنهاد كرد كه در جشنواره ي «جای پا» شركت كنيم!
از آنجايي كه مي دانستم بودن در كنار دوستان ( به ويژه زهرا) مي تواند تا حد زيادي برايم شادي آور و انرژي بخش باشد، بدون كنجكاوي چنداني پيشنهادش را پذيرفتم، و تا صبح فردايش كه در اولين جلسه ي جشنواره حاضر شوم، آگاهي چنداني از روال و محتواي آن نداشتم.
برنامه هاي روز نخست عالي بود: ساعت اول صحبتهاي دكتر زيباكلام، ساعت دوم صحبت هاي حجت الاسلام مرادي، و ساعت سوم سخنان آقاي صادق طباطبايي.
البته روز پنج شنبه هم مجدداً در جلسات حجت الاسلام مرادي با موضوع "خانواده ي شاد" و آقاي صادق طباطبايي با موضوع "تهاجم فرهنگي" شركت كرديم كه بسيار جالب و آموزنده بود.
جشنواره ي "جای پا" كه در دانشگاه تهران برگزار مي شود، تا روز دوشنبه، 5 شهريور ادامه خواهد داشت و حدس مي زنم كه مابقي جلسات آن هم جذاب و آموزنده باشند؛ و اگر فرصتي بود، بعداً گزيده هايي از شنيده هايم در اين جشنواره را برايتان خواهم نوشت.
اما گذشته از هر چيز، از نظر من، اين جشنواره موهبتي الهي است؛ هديه اي به موقع براي تقويت روحيه و البته روشن تر شدن نگاهم؛ پس: از آن لذت مي برم و برايش شكر مي گويم!
پي نوشت: بالاخره نتايج كنكور ارشد اعلام شد و خداوند هديه ي بزرگتري را هم برايم فرستاد: در رشته ي زبانشناسي همگاني دانشگاه تهران پذيرفته شده ام! پس از سه سال دوري از دانشگاه، دوباره كودكانه در انتظار مهر مهربان مي نشينم...