همه چیز کاملاً ناگهانی رخ می دهد! به یکباره، درست در زمانی که اصلاً انتظارش را نداری، ناگهان "مرگ" را جلوی چشمانت می بینی! آری... در یک لحظه "مرگ" با همه ی هیبتش خود را در برابر دیدگانت می نمایاند... و چنان عریان است این دیدار که تلخی اش را حتی با شوری اشک هم نمی توان شست!
آری...گاهی "مرگ"، این مهمان ناخوانده، یک شبانه روز تمام را با تو می ماند... لحظه به لحظه... در حالی که داری معمولی ترین و شاید هم بی دغدغه ترین کارهای روزمره ات را انجام می دهی... و تو هرچه سعی می کنی نادیده اش بگیری، باز نمی توانی! و چنان سایه به سایه ات می آید که از پا درمی آیی...
ناتوان و پریشان به زانو می افتی و چاره ای جز پناه بردن به دامان خدایت نداری...
آری! گویی چنان غافل شده ای که تنها تلخی کشنده ی مرگ در کامت می تواند به یادت بیندازد که: "خدایت در همین نزدیکی است!"
اما...
حالا که عمر دوباره به تو داده، سعی کن فراموش نکنی که سایه ی مرگ تنها خود را از چشمان تو پنهان کرده است! هنوز هم در کمین توست...لحظه به لحظه...قدم به قدم...
هیچ شده از شدت استیصال، چنان سرگردان و بی هدف باشی که احساس کنی از این همه بزرگی بیهوده ی دنیا بی زاری؟!
هیچ شده چنان دل خسته باشی که چشمانت دیگر حتی گریستن را هم تاب نیاورند؟!
هیچ شده غصه ات چنان غیرقابل وصف باشد که خودت هم در کار دلت حیران بمانی؟!!
هیچ شده احساس کنی غمت به سنگینی به یکباره فرو افتادن هفت آسمان بر روی زمین است؟!!!
...
ربنا و لاتحملنا ما لا طاقة لنا به...
عجب زندگي براي خودم درست كرده ام! ساعت يك بامداد است و من هنوز مشغول ترجمه ي متن مزخرفي هستم كه از ديروز مثل بختك ناغافل از آسمان افتاده روي سينه ام و دارد خفه ام مي كند!
آخ كه چقدر بدم مي آيد از آدمهاي بي فكري كه همانند كسي كه از پشت 7 تا كوه آمده و اصلاً نمي داند ترجمه يعني چه، متن تخصصي چندين و چند صفحه اي را بي خبر روي دست مترجم بخت برگشته اي مي گذارند و بعد هم از او مي خواهند كه بدون فوت وقت (وقتي كه اصلاً به او نداده اند!) و در كوتاهترين زمان ممكن ( يعني زماني رؤيايي!) ترجمه اي شسته رفته و عالي را، آن هم ترجيحاً تايپ شده، تحويل دهد؛ و بعد هم مثل آدمهاي كتك خورده و مادرمرده گردن كج كند و زبان به دهان بگيرد تا ببيند صاحب كار چه وقت هوس ميكند كه دستمزد ناقابلش را، آن هم بسته به كرمش(!) پرداخت كند... چرا؟! فقط و فقط و فقط به جرم آنكه در بازار ترجمه ي امروز به اصلاح دست زياد شده است! و چنان زياد كه اگر "تو"ي باسواد (كه به خاطر عشق افلاطوني ات به تحصيل دنبال كار دائم و جدي تر نرفته اي) اين متون سرگردان سيل آسا را قبول نكني، صدها مترجم بي سواد و نيمه بي سواد مثل گرگ گرسنه منتظرند تا همان متون را روي هوا بقاپند و بعد هم به ياري زبان درازي كه معمولاً خاص اين قبيل مدعيان است،نوشته ي مزخرفي را تحويل دهند كه فارسي اش از اصل متن انگليسي هم چندين برابر گنگ تر است!...
حكايت صاحبان دارالترجمه هم كه ديگر خود مثنوي هفتاد من كاغذ است! آدمهايي كه خيلي از آنها سواد زبان خارجي كه هيچ، حتي تحصيلات دانشگاهي هم ندارند، اما به پشتوانه ي سرمايه ي خود، به راحتي سواد مترجم ها را به خدمت مي گيرند و صد البته به همان شيوه اي كه ذكر آن رفت با آنها رفتار مي كنند...
و تويي كه اهل اين قبيل سرهم بندي ها نيستي، تنها بايد حرص بخوري و بسوزي و بسازي و اميدوار باشي كه بالاخره پايان شب سيه سپيد است...
غرض از گفتن اين حرفها چه بود؟! ناشكري؟! ابداً! او خود مي داند چنان مديونش هستم كه هميشه به داده و نداده اش شاكرم!
اما دلخورم از اين همه بي فكري... از اين بي برنامگي...و بدتر از آن از اين بي فرهنگي لجام گسيخته اي كه حتي دامان قشر تحصيل كرده را هم به شدت گرفته است...
ساعت از يك و نيم بامداد گذشته و من هنوز به اين فكر ميكنم كه به احتمال خيلي زياد نخواهم توانست اين متن مزخرف را به موقع تحويل بدهم، و بنابراين حرص خوردن بي فايده است و هر چه بادا باد! به اين فكر ميكنم كه دو هفته از سال تحصيلي گذشته و من هنوز جزوه ي چند تا از درسهايم را نگرفته ام...هنوز لاي كتابهايي كه خريده ام را هم باز نكرده ام... و حتي هنوز نمي دانم فردا عصر كه سر تنها كلاس تدريسم حاضر مي شوم، چه چيزي را بايد به شاگردان بیچاره ام درس بدهم...
واي خدايا! چقدر تشنه ام! اي كاش الآن چندتا هلوي خنك كنار دستم بود...
«هر شخصي پس از شكست بهبود مي يابد، اما تنها نوابغ از موفقيت جان سالم به در مي برند.»
فردريش نيچه
«سادگي و طبيعي بودن اوج و غايت فرهنگ است.»
«پختگي يك انسان در يافتن آن جديتي است كه در كودكي براي بازي به خرج مي داد.»
فردريش نيچه