تبليغاتX
اي كاش عظمت در نگاه «تو» باشد!
یادداشتهای کسی که می خواهد روزی "ناتانائیل" باشد...

 

خوب...زندگي كه هميشه گل و بلبلي نمي شود! گرفتاري هم بخش جدايي ناپذير زندگي است، به خصوص اگر از ابتداي ترم هيچ درس نخوانده باشي، كمتر از يك ماه به شروع امتحانات پايان ترم مانده باشد، و موعد حذف اضطراري هم دو هفته پيش به پايان رسيده باشد!!!

   هيچ وقت فكر نمي كردم بازگشتن به درس و دانشگاه و خلاصه تحصيل در مقطع كارشناسي ارشد اينقدر سخت باشد! شايد هم علتش سه سال دوري است كه آدميزاد را از صرافت درس خواندن مي اندازد، و يا به خاطر اشتغال همزمان به كار است كه هماهنگ كردن آن با درس خواندن كار سختي است و همت بلند مي خواهد.

   هر چه هست، اين روزها با كلاف بسيار پيچيده اي رو به رو هستم كه مجبورم به هر شكل ممكن گره اش را بگشايم، وگرنه كلاهم پس معركه است. از قديم گفته اند: « هر كه طاووس خواهد، جور هندوستان كشد.» به هر حال بايد دود چراغ خورد تا باسواد شد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:47  توسط ناتانائیل  | 

 

   بسياري از رويدادهاي روزمره اي كه در نگاه اول پيش پا افتاده و كاملاً اتفاقي به نظر مي رسند، در واقع اصلاً چنين نيستند. دوست چندين و چند ساله اي دارم كه  با وجود تفاوتهاي شخصيتي بسيار، با يكديگر  صميميت خاصي داشتيم و برهه ي  بسيار سرنوشت سازي از زندگي را در كنار هم گذرانديم. از حدود دو سه سال پيش كه او ازدواج كرد، به تدريج از من دور شد و از جريان زندگي شخصي ام بسيار دور افتاد؛ و هم اكنون هم  با شوهرش در شهرستان زندگي ميكند.

   اما نكته ي جالب اينجاست كه با وجود دوري، بسيار پيش آمده است كه دقيقاً  در هنگام بيماري سخت، درگيري هاي خصوصي و يا حتي شادي هاي بزرگم، اين دوست قديمي، بي آنكه خبر داشته باشد، با من تماس تلفني مي گيرد و احوالم را جويا مي شود و خيلي از اوقات بدون آنكه دقيقاً از اصل ماجرا با خبر شود، بسيار به من روحيه مي دهد و با به كار بردن تعابير مثبت همچون گذشته ها ذهن پرتلاطم مرا آرامش مي بخشد.

   اين تماسها قطعاً اتفاقي نيست. من به تله پاتي و پيوند روحها حقيقتاً اعتقاد دارم، حتي با وجود دوري جسم ها، روحهاي به واقع نزديك، امواج يكديگر را مي گيرند.  

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:21  توسط ناتانائیل  | 

 

ديروز در دانشگاه تهران خبرهايي بود. از صبح كه مي خواستم با عجله از درب خيابان 16 آذر وارد دانشگاه شوم، حدس زدم كه بايد خبرهايي باشد، چون درب بزرگ را بسته بودند و بايد با نشان دادن كارت دانشجويي از درب كوچكتر رد مي شدي.

   سر ظهر كه بعد از اتمام كلاسها به خيابان اصلي دانشگاه آمديم، چند نفرجوان پلاكارد به دست را ديديم كه هر چه نگاه كرديم چيز چنداني از متن نوشته هايشان سر درنياورديم، چون متن نوشته ها اغلب به زبان كردي بود. ظاهراً درباره ي آزادي زندانيان و از اين دست مطالبي نوشته بودند.

كم كم چيزي حدود دويست نفر گرد هم آمدند، به جلوي دانشكده ي فني رفتند و مشغول شعار سر دادن شدند. تجمع چند ساعتی ادامه داشت و ساعت چهار بعد از ظهر كه كلاسهايم تمام شد، دیدم که جمعیت کم کم دارد متفرق می شود.

   براي ما كه تازه دانشجوي دانشگاه تهران شده ايم، ديدن اين تجمع حقيقتاً تازگي داشت و دیدن شلوغی و شنیدن شعارها جالب بود. يادم رفت بنويسم كه ظاهراً بيشتر اين جمعيت از خارج از دانشگاه آمده بودند، چرا كه به علت جلوگيري نگهبان دانشگاه از ورود غيردانشجويان، فشار جمعيت باعث شكسته شدن ميله هاي فلزي درب بزرگ خيابان  16 آذر شده بود، كه بعد از ظهر البته به سرعت تعمير شد...   

پی نوشت: یادم می آید روایتی از امام علی (ع) شنیده بودم با این مضمون که: « کار امروز را به فردا مگذار چرا که هر روز برای خود کاری دارد.»

به گمانم به نفعم باشد که به مضمون این روایت ایمان بیاورم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:46  توسط ناتانائیل  | 

 

آدم بازيگوش، در خروجي زندگي را لي لي كنان پشت سر مي گذارد.

وقتي چشمت را مي بندي، پرنده ي نگاهم بي آشيان مي شود.

پرنده ي منزوي روي تك درخت آشيانه مي سازد.

شبي كه چشمم تا سپيده دم باز ماند، موجودي نگاهم ته كشيد.

صداي پايم را چنان با صداي پايت ميزان مي كنم كه يك صداي پا شنيده شود.

                                                        

                                                                     "پرويز شاپور، كتاب آخر"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:36  توسط ناتانائیل  |