سرنوشت چيز خيلي عجيبي است، آنقدر عجيب كه خيلي وقتها از هرگونه توصيف و تعبير و تفسير آن عاجزي... بگذريم.
طي هفته هايي كه گذشت، بارها خيال كردم كه در حال درك مفاهيم تازه اي هستم؛ مفاهيمي انتزاعي كه هر روز بيش از پيش برايم به عينيت در مي آمدند. طي آن روزها حتي براي لحظاتي حس كردم كه دارم "آن روح مشترك همگاني" را ميان آدمهاي اطرافم حس مي كنم! آه كه لمس اين روح چقدر مي تواند تو را از عمق تنهايي نجات دهد! حتي اگر در ميان انبوهي از آدمهاي غريبه گرفتار آمده باشي...
توضيح و توجيهش هر چه هست، اين جرقه هاي الهام بخش حاصل از روزهاي سخت را و همه ي حس و حال چند هفته ي گذشته ام تا به امروز را بسيار دوست دارم... «يا رب نظر تو برنگردد!»
پي نوشت: عجب زمستان عصيانگر و عجيبي! حس مي كنم كه اين زمستان عجيب، با همه ي سوز كشنده و باور نكردني اش، پيام آور روزهاي خوبی است...