چقدر عجیب است خدایا! درست مثل آن است که تاریخ دوباره و چندباره تکرار می شود... حتی بوی چای صبحگاهی هم درست همان بو است! و این آدمها... مثل آن است که از پیش می شناسمشان! نه! نمی شناسم؛ اما انگار جایی دیده ام ایشان را! جایی بسیار دور و گنگ... مثل آن یکی ها! همانها که با همه ی بیگانگی رنگارنگشان، برای لحظاتی حس «درک روح مشترک» را در من انگیختند... و می انگیزند...
و شاید هم «این» همان حس است! شاید همان حس وصف ناشدنی درک ناگهانی آن روح همگانی است! شاید...
به هر صورت، این روزها هم خیلی چیزها هست که باید دریافت تا دیر نشده! امید که دریابم...
پی نوشت: گاهی می پندارم که شاید حتی زمان را هم بتوان به عقب برگرداند اگر «او» مجالی دهد...
1- براي خيل عظيمي از مردم بدون خودرو (!) كه تقريباً هر روز مجبورند در مسير «سامانه ي اتوبوسهاي تندرو» (همان خط BRT خودمان) رفت و آمد كنند (از جمله خود من)، سوار شدن به اين اتوبوسها، خصوصاً در ساعات پرترددي مثل صبح و غروب، چيزي شبيه كابوس است. حكايت اين اتوبوسها هم شبيه ماجراي متروست، كه با وجود بالا بودن سرعت و زياد بودن تعداد، بازهم حريف سيل فزاينده مسافران شهري تهران نمي شود. راستي اين همه آدم در اين شهر دودآلود چرا مانده اند؟!!!
2- همه مسافران سابق به كنار، اين روزها زنان كارمند بچه به بغل و مردان كارمند كت و شلوارپوش را هم هر روز مي بينيم كه به اين خيل اضافه شده اند و فشار جمعيت متراكم در واگن ها يا اتوبوسهاي در حال انفجار را بيشتر كرده اند. مگر حذف سرويسهاي ادارات و سازمانهاي دولتي، آن هم درشهربي درو پيكري مثل تهران، چه كمكي به وضعيت بودجه دولت و البته ترافيك تهران كرده است؟!!!
3- دست خودم نيست، صبحها از فكر سوار شدن به اتوبوسهاي شلوغ يا واگنهاي پرتراكم مترو عصبي مي شوم! اصلاً انگار اين شهر درست شدني نيست...